روایتهایی از ۱۷ شهریور تا انقلاب و جنگ
ما دو گروه شناسایی بودیم. یک شب ما می رفتیم و یک شب گروهی که آقای آقاجری در آن حضور داشتند. فردای شبی که آن ها رفتند، یکی از بچه ها خبر داد که آقای آقاجری را از میدان مین بیرون آورده اند و در زیر بوته ها پنهان کرده اند. من و آقای آرمین که در گروه دیگر بودیم، رفتیم و آقای آقاجری را به سختی برگرداندیم. چون ما شب برای شناسایی می رفتیم و آن زمان، آفتاب زده و هوا روشن شده بود. فاصله ی حدود یک کیلومتر او را سینه خیز با برانکارد کشاندیم و به عقب آوردیم تا به نقطه ای رسیدیم که دیگر در دید نبود. ...
برچسب:
نویسنده: حامد حسینی